خانه ی وحشت

به خانه ی وحشت خوش آمدید

رمان(نفرین شده)

فصل اول : تولد

حدود پنجم یا ششم عید بود برابر با جشن تولد ۲۰ سالگی پسری لاغر اندام و قد بلند

ساکن نارمک به نام محسن برای تولدش تصمیم داشت با صمیمی ترین دوستش علیرضا

به ویلای یکی دیگر از دوستانشان که در حوالی جنگلهای گلستان بود بروند.

ساعت از دوازده ظهر گذشته بود محسن با شادی از در خانه بیرون زد.ار ماشین شد و بسمت خونه ی

علیرضا حرکت کرد سپس علیرضا هم سوار شد و دوتایی بسمت شمال راه افتادند.

ساعت از ۸ گذشته بود و نصف بیشتر راه را رفته بودند هوا حسابی تاریک شده و گرفته بود.

باران هرازگاهی میبارید و هوا سرد بود . دوطرف جاده را جنگل های وسیع پوشش داده بود.

محسن خواب آلود رانندگی میکرد که ناگهان یک گراز وحشی از وسط جنگل به جلوی ماشین پرید.

محسن سریع فرمونو پیچیوند و با سرعت به یک درخت برخورد کرد خودشان آسیبی ندیدند ولی ماشین

داغون شده بود محسن نارحت و در حالی که دست و پاشو گم کرده بود از ماشین پیاده شد.

موبایلشو از جیبش درآورد و نگاه کرد ولی اصلا آنتن نمیداد محسن با نا امیدی نگاهی به جاده ی

بدون ماشین کرد و آهی کشید نگاهش از جاده به یک راه باریک افتاد که به عمق جنگل میرفت.

محسن نگاهی به علیرضا کرد و علیرضا سریع گفت: اصلا فکرشو نکن.

محسن با حالتی که میخواست علیرضا رو توجیح کنه گفت: چاره ای نداریم باید این راه به یک جایی وصل باشه

خلاصه علیرضا به ناچاری قبول کرد و هردو راهو پیش گرفتند و وارد جنگل شدند.

حدود نیم ساعت پیاده روی کردند در راه از صدای جغد گرفته تا روباه داخل جنگل طنین انداخت.

آنقدر رفتند تا رسیدند به یک کلبه ی چوبی محسن با حالتی امیدوار گونه لبخند زد و بسمت کلبه رفت.

هرچقدر در زد کسی جوابشو نداد علیرضا هم مدام می گفت بیا بریم بابا.

محسن هم نا امید شده بود و با هم تصمیم گرفتند برگردند. اما هنوز یک قدم برنگشته بودند که ناگهان

در کلبه خودبخود باز شد هر دو نگاهی به یکدیگر کردند و سپس وارد کلبه شدند.

فصل دوم : کلبه ی شیطان

کلبه پر بود از بوی نم و تار عنکبوت انگار سالها است که کسی آنجا زندگی نمی کند.

یک تخت قدیمی و خاک گرفته در گوشه ی کلبه بود. یک شومینه ی کثیف هم در گوشه ی دیگر کلبه بود.

یک اتاق کوچک در کلبه وجود داشت اتاقی عجیب و غریب و ترسناک که تمام در رو دیوارش سیاه بود

و لکه ها و جای دستهای خون آلود در بینش خودنمایی میکرد. در کف اتاق یک دریچه ی چوبی بود

که تنها قسمتی از کل کلبه بود که خاک نگرفته بود.محسن گفت: اینجا خیلی سرده بیا بریم هیزم بیاریم

تا گرم بشیم مثلینکه امشبو باید اینجا بمونیم! علیرضا هم از ترسش رفت تند تند دو سهتا هیزم شکست

و با تبر زنگ زده اش برگشت محسن در حالی که لبخند زده بود گفت: اینو براچی آوردی

علیرضا هم با حالتی تدافعی گفت: مگه چیه گفتم شاید لازم بشه!

سپس آتیش روشن کردند و صدای چرخ چرخ چوبها سکوت کلبه را می شکست.

ساعت نزدیک ۱۲ شب بود هر دو خواب آلود و خسته بودند.محسن بسمت تخت رفت و شروع به خاکگیری

کردو با تردید گفت: حالا کی روی تخت بخوابه؟ علیرضا هم با حالتی فداکارانه گفت: چون تولدته تو بخواب

منم روی زمین میخوابم محسن لبخندی پیروز مندانه زد و روی تخت دراز کشید.

نگاهی به ساعتش کرد همان لحظه ثانیه شمار ساعت روی عدد ۱۲ ایستاد و دیگر تکان نخورد.

در همان حال صدای زوزه ی چند گرگ از داخل جنگل طنین انداخت.ماه هم که انگار ترسیده بود پشت ابر

قایم شد.محسن با ترس و نگرانی گفت: علیرضا نگاه کن ساعتم کار نمیکنه!

علیرضا هم با دلخوری گفت: حتما باطریش تموم شده دیگه.

محسن بلافاصله گفت: نه بابا همین دیروز باطریشو عوض کردم.

فصل سوم : حمله ی شیطان

رنگ از رخسار هردوتاشون پرید. در همان لحظه صدای گروپ گرومپ پای یک نفر از زیر خانه بگوش رسید.

پیشونی علیرضا خیس عرق شده بود. ناگهان یک دست پوسیده و وحشتناک از دریچه بیرون زد.

محسن بدو بدو بسمت دریچه رفت و زنجیر دریچه را انداخت. علیرضا بی امان جیغ میزد.

بعد چهره ی وحشتناک و پوسیده ی یک پیرزن با چشمهای سفید از زیر دیرچه نمایان شد که

پشت سر هم جیغهای گوشخراشی میزد. ایندفعه حتی محسن هم از ترس خشک شده بود.

یک دفعه صدای شکستن پنجره محسن را بخود آورد و دید که یک دست پوسیده ی دیگر

صورت علیرضا را از داخل پنجره گرفته و داره خفه اش می کند.

محسن سریع تبر کهنه را برداشت و بروی دست مرده زد و خون پیرهن علیرضا را رنگین کرد.

علیرضا از ترس به بغل محسن پرید در همان لحظه نفس محسن حبس شد.

۱۰ یا ۱۱ تا جسد متحرک از جلوی کلبه که گویا قبرستان بود بیرون آمده و بسمت کلبه بصورت

وحشتناکی روانه شدند.محسن سریع دست علیرضا را گرفت و بسمت دریچه برد.

محسن گفت: مطمعنا یک راهی از زیر از دریچه به بیرون هست و تبرو محکم گرفت و دریچه را باز کرد.

پیرزن شیطانی با سرعت برق از زیرزمین به سمت علیرضا پرید و محسن با تبر سرش رو از تنش جدا کرد.

اما تنش همچنان حرکت میکردو دنبال کله اش میگشت .محسن با عجله دست علیرضا را گرفت و به زیر زمین برد

آنجا خیلی تاریک بود با سرعت دویدند در تاریکی تا اینکه به سمت بیرون کلبه از راه پشتی افتادند.

در همان لحظه مردگان به داخل کلبه حمله کردند. محسن و علیرضا هم بدو بدو بسمت راه خروجی

جنگل دویدند.در همین حین ۶ تا گرگ وحشی و خونخوار به دنبالشون دویدند.

پای علیرضا همان موقع به یک ریشه ی درخت گیر کرد و زمین خورد و فریاد زد محسن برو!

محسن تا برگشت دید هر ۶ تا گرگ بسمتش رفتند و تیکه تیکه اش کردند محسن در حالی که

شوکه شده بود و گریه میکرد با آخرین توان به سمت بیرون جنگل دوید.

فصل چهارم : فرار از ترس

سرانجام به لب جاده رسید . در جاده یک ماشینم نبود.از دوردست صدای گرگها و مردگان بگوش میرسید.

از دوردست نور ضیعف یک موتور سیکلت نور امیدرا در دل محسن روشن کرد صداهای وحشتناک هرلحظه

نزدیکتر می شدند تا اینکه موتور سوار رسید یک پیرمرد سوارش بود در حالی که لهجه ی شمالی داشت گفت:

چرا اینجا ایستادی محسن گفت: باید کمکم کنید حیوانهای وحشی بهمون حمله کردند سریع تر منو از اینجا ببرید

و پیرمرد که حالت صورتش تعجبی بود گفت : خیلی خوب سوارشو بریم.

صدای حیوانها رفته رفته کم شد در راه محسن در حالی که صدایش میلرزید و بغض کرده بود گفت: کجا میریم

پیرمرد گفت: اول میریم خانه ی من .

سپس به خانه ی پیرمرد رسیدن محسن اصلا حالت عادی نداشت فقط میخواست سر از سر آن کلبه در آرد.

برای همین رو به پیرمرد کل اتفاقاتو تعریف کرد پیرمرد با مهربانی چایی برایش ریخت و گفت: من باور میکنم

حوالی اونجا قبلا یک پیرزن زندگی میکرد دیوونه بود و ادعا می کرد که با ارواح و جنیان در ارتباط است هیچکس

حرفشو باور نمیکرد تا اینکه چند وقت بعد هر هفته یک نفر از اهالی گم میشد و دیگر اثری ازش نبود

اینطور که تو میگی اون راست میگفته و اون مردگان همون اجساد و قربانیها بودند که جلوی کلبه اش خاک کرده

حالا تو محل زندگیشو پیدا کردی اینطور که معلومه دوستت هم قربانی این حادثه شده پس سریع چایتو بخور

تا برویم پاستگاه پلیس . محسن گفت: ولی آنها حرفمونو باور نمی کنند. پیرمرد در حالی که لبخند میزد گفت:

یه زمانی من خودم صاحب پاستگاه بودم اونجا همه دوستان و همکارانم هستند خیالت راحت میریم محل حادثه.

و بعد هر دو بسمت پاستگاه رهسپار شدند.

فصل پنجم : راز مرگ

بلافاصله بعد از اینکه به پاستگاه رسیدند پیرمرد با عجله به سمت دفتر رئیس پاستگاه رفت .

همه انگار اورا می شناختند و بهش احترام میزاشتند. محسن روی یک سکو نشست و منتظر پیرمرد شد.

لحظه ای نگذشت تا اینکه پیرمرد و رئیس پاستگاه با عجله از دفتر بیرون آمدند و رئیس پلیس با بی سیم

درخواست نیروی کمکی کرد پیرمرد بسمتم آمد و گفت پاشو باید برویم محل حادثه.

سپس همگی به راه افتادند وقتی به آن جنگل رسیدند اثری از آن راه باریک نبود و سگهای پلیس شروع به ردیابی

کردند تا به کلبه رسیدند و وارد کلبه شدند اما درست مثل دیشب سالم بود و اثری از پیرزن یا اجساد و علیرضا نبود.

محسن سریع گفت : زیر اون دریچه قایم شده بود باید اونجا باشه.

ماموران وارد آنجا شدند اما باز هم اثری از کسی نبود.

پیرمرد نگاهی نا امیدانه به محسن کرد و گفت: پس کجاست؟؟؟؟!!

محسن گفت: نمیدونم من هرچی میدونستم را تعریف کردم.

سپس ماموران جلوی خانه را کندند تا به اجساد رسیدند اجساد مردگان دیشب بود.

محسن اشکی از شوق ریخت و گفت: دیدی راست می گفتم.

پیر مرد گفت: پس اون پیرزن و دوستت کجان؟؟

محسن گفت: باور کنید نمیدونم.

رئیس پلیس گفت: بحرحال تا بسته شدن پرونده شما باید بازداشت باشید چون شما هم یک مزمون هستید.

و سپس دسبند به دست محسن زدند . محسن که گیج شده بود حتی یک کلمه هم حرف نزد و همراه مامور

به داخل ماشین پلیس رفت. و سپس در پاستگاه به داخل بازداشتگاه رفت.

شب شد و هوا مثل شب قبل بارانی و سرد بود.محسن بدجور نگران بود برای همین به مامور بازداشتگاه گفت:

جناب سروان میشه بگین اون اجساد رو کجابردند مامور گفت: سردخونه بزودی هم خاک میشوند.

بعد پرسید ساعت چنده و مامور گفت: نزدیکا ی ۱۲ بسه دیگه بگیر بخواب چقدر سئوال می کنی!

حدود ۱۰ دقیقه بعد محسن بار دیگر مامور را صدا زد و مامور با دلخوری گفت: باز چی شده؟

محسن گفت: میشه یک نگاهی به ساعت بکنی مامور گفت: ۱۲ محسن گفت ساعت از حرکت وای نه ایستاده

مامور اخمی کرد و گفت: مثلینکه حالت خوب نیست باید....

نگاهش روی ساعت خشک شد و گفت : تو از کجا میدونستی؟!

بقیه ی داستان در ادامه ی مطلب..........


برچسب‌ها: رمان, رمان ترس ناک, ترسناک
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مرداد 1391ساعت 23:8  توسط کیوان کرم زاده  |